تبليغاتX
د/ل/شـ/کـ/سـ/تـ/ـه

د/ل/شـ/کـ/سـ/تـ/ـه

دوستان درود

امیدوارم خوب باشید اگرچه مشکوم(:بد گمانم).

من چون گرفتار نبایدهای روزگار هستم بس درگیرم و هر از گاه را تنها وب می خوانم یا می نویسم و بسیار پوزش می خواهم.

بد فضایی شده ست و واویلا. گاهی دوست دارم سایه ام نیز با من نباشد چرا که فکر می کنم افکارم را می خواند.

البته من فكرهاي بد نمي­كنم چون اصولاً نمي شود كه بد انديشيد و در ناخودآگاه ما ايرانيان بدي راه ندارد اما منظور من اين است كه امروز بيشترِ انديشه هاي هاي خوب و ارزشي، انديشه­هايي بد و ضدّ ارزشي پنداشته مي شوند و مي­گويند چون شما!!! هستيد،‌ منظورتان بدي­ست و بايد جواب پس بدهيد.

قضيه درست مانند قضيه­ي «خوش­تيپي»ست كه خوش­تيپ باشي دردسر است و  خوش تيپ نباشي هم دردسر است!

دوستي از «دوستان!» مي گفت: همه­ي شما كه اينجوري (با اشاره به خط ريش من که به دلایل "بووووق" صاف شد!)هستید موافق غرب هستین و ضد دولت(تعداد قابل توجهي علامت تعجب). پس ديگر بقيه اش را بخوانيد.

و در جواب با ترس یا همان جرات  خودمان باید جواب داد:

هی شلوغش می کنی حالا توهم!

از کجا پیدات شد بابا توهم!

عاقبت با من تصادف می کنی!

چهار چرخت می رود بالا توهم!

و اين است كه اين پست را و ديگر اپسات(جمع جدید پست) را می نویسم!

منتظر نظرهاي سبزتان هستم.(منظورم از «سبز»خوب و دلنشين است نه غیره همین است که آن را با رنگ قرمز(:رنگ خون و شهادت و فداکاری)نوشتم.)

و الا که:

بنده ام بسیار و عاصی نیستم!

ساده ام اصلاٌ سیاسی نیستم!

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 10:18 توسط مـــ ـجـ ــ ـرم|

شاید نشود به گذشته برگشت و یک آغاز زیبا ساخت
ولی میشود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت

 

بازم سلام به همه ی دوستان!!

راسش نمی دونم چی بنویسم،دستم به کیبورد نمیره

بازم تابستون اومد و هرکسی واسه خودش یه طرحی ریخته که اجرا کنه،اجرا کنه؟!

خب خوبه دیگه اجرا کنه ،مگه چیه!!

من بر میگردم به زودی!

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 18:15 توسط مـــ ـجـ ــ ـرم|

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست

وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست

کوله باری است پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوونه ماست . . .


 

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 14:35 توسط مـــ ـجـ ــ ـرم|

با قلم موی سکوت
می کشم نقش تو را بر دیوار
نقشی از لحظه خوب دیدار
و به آن رنگ وفا خواهم زد
بعد از آن با قلم ساده عشق
می نویسم که دلم آینه بود
در نبود تو به پای تو نشست
می نویسم که غرور و دل من
زیر پای تو برای تو شکست...
نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 10:5 توسط مـــ ـجـ ــ ـرم|

زمستان آمد و من بی هوا چاییدیم
سرما که به عمر خود ندیدم ،دیدیم
یارانه وصول شد ولیکن امروز
یک قبض رسید و زیر آن زاییدیم.

مــ ــ ـجـــ ـرم نـ ـوشــ ـت:

تنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند

گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق برتن می کنند..

عاشق که شدی کوچ میکنند

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 8:21 توسط مـــ ـجـ ــ ـرم|

این پست به دلایل...حذف شد

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 13:23 توسط مـــ ـجـ ــ ـرم|

ای معنی انتظار یک لحظه بایست

  دیوانه شدن بخاطرت کافی نیست!

    یک لحظه بایست، یک جمله بگو

      تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟

مــ ـجــ ـ ــرم نوشت:

زندگی در گذر حادثه هاست ، گاه تلخ است و گهی شیرین است

                                         دل ما در پس این تلخی و شیرینی هاست ، صاف و صادق بماند زیباست . . .

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 17:41 توسط مـــ ـجـ ــ ـرم|

نه اینکه بی تو نخندم
نه
اما به خدا تمام این خنده های خام بی خیال
به یک تبسم کوتاه دیدار چهارشنبه ها نمی ارزند
به تبسم ساعت نه صبح
یا دقیقتر بگویم
نه وبیست دقیقه ی صبح
حالا اگر بانگ بیست و بهانه ی ساعت در ازدحام واژه و وزن موازی ترانه نمی گنجد
گناهش به گردن تو
که من و این دل درمانده را
چشم در راه طنین تبسم می گذاشتی
حالا هنوز
نه صبح چهارشنبه ها که می شود
کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم
دل به دامنه ی رویا می دهم
و تو را می بینم
که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش
به سمت پسکوچه های پرسه و پروانه می روی
نه اینکه بی تو نخندم
نه
اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم
تمام خطوط این خنده های خواب آلود
با رگبار گریه های شبانه
از رخساره ی خسته و خیسم
پاک می شوند

نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 16:15 توسط مـــ ـجـ ــ ـرم|

همبازی من اسـت هنوز آن عروسـکت
با ایـنـکـه پـیر گشـت بدون تو کـودکــت
از جیـک جیـک صبـح الی قـار قـار عصـر
یادش بـخـــیـر بازی سلطــان و دلقکـت
حتی کـلاغ بـاغ تو بودن قشنــــــگ بود
گاهی اگر حسود نمی شد مترســـکت

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 10:19 توسط مـــ ـجـ ــ ـرم|

آنشب که دلی بود به میخانه نشستیم

آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیدیم که آن شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم .

 

نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 10:24 توسط مـــ ـجـ ــ ـرم|


آخرين مطالب
» کمی و فقط کمی تا اندکی مـ ـتـ ـفـ ـاوت
» سلـ ـ ـام
» بـــــــــ ــي عــــــنــ ــوان
» غـــ ــ ـرور
» یارانه
» !!!
» انـــــــــــــــــــتظار!
» شعر یغما گلرویی
» همبازی من اسـت هنوز آن عروسـکت
» د/ل/شـ/کـ/سـ/ـتـ/ـن هنر نمی باشد


Design By : Pichak